گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت صد و پنجم :
باهم راه افتادند. باران روی سرها و سقفهای چوبی آلاچیقها میکوبید و صدای یکنواختش، همراه با شرشر آبِ جمعشده کنار مسیر، تمام محوطه را پر کرده بود. گاهی باد میان شاخهها میپیچید و چند قطرهی درشت از برگها روی شانههایشان میریخت.
حنا هر چند قدم یکبار سرش را بالا میگرفت. باران با شدت روی صورتش میریخت و مجبور میشد چشمهایش را جمع کند. ریسههای رنگی از میان شاخهها رد ش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
Z.k
0اونجایی که مرور می کرد چطور با مسیح آشنا شده خیلی قشنگ بود ♥️ این رمان تمام حس های قشنگ رو به من منقل میکنه وبا خوندنش عجیب حس سبکی بهم دست میده. قلمت مانا بانوجان🥰🥰
۴ دقیقه پیشفخری
0دستمریزاد نسترن جون عالیه 👍 قلمت بی نظیره خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۷ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
فخری جون قربون بودنتون.. منم شما رو دوست دارم 🫂
۵ ساعت پیشآوا
0چقدر خوبه که پارتا زود زود میادد
۷ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
عشققق کننن
۵ ساعت پیشآوا
0خسته نباشیی نویسنده ی منن🥹✨🫶🏻🩷
۷ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
قربونت برم همراه منن
۵ ساعت پیشآوا
0نگینن، حنا داشتت واست پارتنر اوکی می کردد، بعد تو رفتی دخالت کردیی تو زندگیش🫠🫠
۸ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😭😭 نگین ... آبم قطعه
۵ ساعت پیشآوا
0وای نگین چیکار کرددی😭😭
۸ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چیکاررر کردییی با دلم واییی
۵ ساعت پیشآوا
0وای مسیح و حنا دارن یه کاری میکنن که دعا کنم ازهم جدا شن! مگه میشه انقدر قشنگ باشه رابطشون😭🥹🔥🎊
۸ ساعت پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
واقعا باید دست از این همه خوب بودن برداررننننن
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Z.k
0به نظرم لازم بود بالاخره یه جایی باید علت این رفتارها مشخص بشه تا صدمه ای وارد نشه.🙃